تبليغاتX
pity girl

















pity girl

"خانمهاو آقایون قدمتون روی چشم بفرمائید"

 

سلام

من دوباره اومدم تا آپ کنم

ولی اول ادب حکم می کنه از دوست خوبم عاطفه جون تشکر کنم

واقعا ازش ممنونم ، شرمندم کرد

حالا برای اینکه از خجالتش در بیام....نمی دونم چی کار کنم؟

راه حل بدین

 فعلا همینا رو داشته باش تا یه چیزه خوب برات پیدا کنم عاطفه جونم

 

000000___00000
_00000000♥0000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0
________*__000000___00000
_______*__00000000♥0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
_______*_____00000000000
________*_______00000
_________♥________0
_000000___00000___*
00000000♥0000000___*
0000000000000000____*
_00000000000000_____*
___00000000000_____*
______00000_______*
________0________*
________*__000000___00000
_______*__00000000♥0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
______*______00000000000
_______*________00000
________*_________0
_________*________*
_________*_______*
__________*______*
___________*____*
____________*___*
_____________*__*
______________**
_______________

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت9:10توسط sepideh joon | |

 

این برای همونیه که از دستم ناراحته

 

با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه

 با خبر باش كه من غرق گناهم هر

شب

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت22:1توسط sepideh joon | |

 

سلام دوستای گلم

من اومدم اما نه برای آپ کردن

اومدم راه حل پیش پام بزارین

می شه بگین چه جوری می شه از دل  کسی رو که ناراحت کردی در بیاری؟

راه حلاتون بگین

شاید بتونم با کمکهای شما از دلش در بیارم

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت17:49توسط sepideh joon | |

 

سلام دوستای گلم

من دیگه نمی خوام آپ کنم

خیلی خیلی ناراحتم

چون یه کار بد کردم

یک کسی رو ناراحت کردم

من وقتی می یان و آپ می کنم که بیاد و بگه من و بخشیده

بای بای دوستای گلم

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت12:47توسط sepideh joon | |

 

این گل ماله دوستای گلم ه که به وبلاگم سر می زنن و نظر می دن

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت9:52توسط sepideh joon | |

 

سرانجام قصه چت!

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت9:25توسط sepideh joon | |

 

ساعت از ده شب گذشته بود سفره شام از يك ساعت قبل آماده بود. زن گرسنه و خواب‌زده به سختی بيدار مانده بود. بوی كلم تازه همه خانه را پر كرده بود. زن هم‌چنان منتظر، به ساعت نگاه می‌كرد كه به دوازده نزديك می شد ولي هيچ خبري از شوهرش نبود. صدای زنگ تلفن او را به خود آورد. با عجله و نگرانی به سمت تلفن رفت، روی صندلی نشست و گوشی را برداشت:«بفرماييد!» صدای پسر جوانی بود كه خيلی عجله داشت و صدايش می‌لرزيد:«سلام، شب بخير، ببخشيد، من واقعا مزاحم شدم، ولی باور كنيد من مزاحم نيستم ها. فقط می‌خواستم چند بيت شعر كه الان واسه عشقم گفتم بخونم.‌ فقط گوش بدين. جان هر كی دوست داری.» و شروع كرد به خواندن يك شعر عاشقانة سپيد. «تو همون ستاره‌ای كه هر شب...» زن هيچ جوابی نداد. پسر جوان بعد از تشكر خداحافظی كرد و گوشی را گذاشت. زن كه چشمانش را به زور باز می‌كرد، گوشی را بی‌حوصله و بسيار آرام پايين آورد و سر جايش گذاشت. كنار گوشی تلفن روزنامه را ديد آن را برداشت، هنوز ورق نزده بود كه صدای ماشين را از پاركينگ شنيد.‌ روزنامه را انداخت، با سرعت جلو آينه رفت دستی به چشمانش كشيد، رژ روی لب‌هايش را پر رنگ كرد و موهای مشكی و بلند را پشت گوش انداخت و جلو در منتظر ماند.
كليد چرخيد و در باز شد، شوهر با موهايی ژوليده، پالتويی خاكی و كيف به دست سرمای زمستان را با خود به اتاق آورد. زن جلو رفت، كيف را گرفت و با خوش‌حالی گفت:«خسته نباشی عزيزم. شام آماده است. مرد پالتويش را درآورد و در حالی‌كه كمربندش را باز می‌كرد گفت:«من شام خورده‌ام، خيلی هم خسته‌ام، می‌رم بخوابم


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت10:27توسط sepideh joon | |

 

گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد!
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!»

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت10:23توسط sepideh joon | |

 

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:39توسط sepideh joon | |

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:37توسط sepideh joon | |

 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و
تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور
که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر
خود تجسم کند به سر مي برد.
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق
هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا
را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي
مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند
پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت
مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:36توسط sepideh joon | |

 

پادشاهی که یک کشور بزرگ را
حکومت می کرد ، باز هم از
زندگی خود راضی نبود .
اما خود نیز علت را نمی دانست**
*روزی پادشاه در کاخ
امپراتوری قدم می زد . هنگامی
که از آشپزخانه عبور می کرد
، صدای ترانه ای را شنید . به
دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک
آشپز شد که روی
صورتش برق سعادت و شادی دیده
می شد
>
پادشاه بسیار تعجب کرد و از
آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد
هستی ؟ آشپز جواب داد
**قربان ، من فقط یک آشپز
هستم . تلاش می کنم تا همسر و
> بچه ام را شاد کنم
. ما خانه حصیری تهیه کرده ایم
و به اندازه کافی خوراک و
پوشاک داریم . بدین
سبب من راضی و** **خوشحال هستم**

پس از شنیدن سخن آشپز ،
پادشاه با نخست وزیر در این
مورد صحبت کرد . نخست وزیر
به پادشاه گفت : قربان ، این
آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست .
> اگر او به این گروه
نپیوندد ، نشانگر آن است که
مرد خوشبینی است **. *

*پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99
چیست ؟ *
*نخست وزیر جواب داد : اگر می
خواهید بدانید که گروه 99 چیست
> ، باید چند کار
انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه
طلا در مقابل در خانه آشپز
بگذارید . به زودی
خواهید فهمید که گروه 99 چیست**
*پادشاه بر اساس حرفهای نخست
وزیر فرمان داد یک کیسه با 99
سکه طلا را در مقابل
در خانه آشپز قرار دهند **. *

*آشپز پس از انجام کارها به
خانه باز گشت و در مقابل در
کیسه را دید . با تعجب
کیسه را به اتاق برد و باز کرد
. با دیدن سکه های طلایی ابتدا
متعجب شد و سپس
از شادی آشفته و شوریده گشت .
آشپز سکه های طلایی را روی میز
گذاشت و آنها را
شمرد **.99 **سکه آشپز فکر کرد
اشتباهی رخ داده است . بارها
طلاها را شمرد .
ولی واقعا 99** **سکه بود . او
تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه
> است و 100 سکه نیست
. فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست
؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد .
> اتاق ها و حتی
حیاط را زیر و رو کرد **. **اما
خسته و کوفته و ناامید به این
کار خاتمه داد **.
*آشپز بسیار دل شکسته شد و
تصمیم گرفت از فردا بسیار
تلاش کند تا یک سکه طلایی
دیگر بدست آورد و ثروت خود را
هر چه زودتر به یکصد سکه طلا
برساند** . *
*تا دیر** **وقت کار کرد . به
همین دلیل صبح روز بعد دیرتر
از خواب بیدار شد و
از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند .
. آشپز دیگر مانند
گذشته خوشحال نبود و آواز هم
نمی خواند . او فقط تا حد توان
کار می کرد **. *

*پادشاه نمی دانست که چرا این
کیسه چنین بلایی بر** **سر آشپز
آورده است و علت
را از نخست وزیر پرسید **. *

نخست وزیر جواب داد : قربان ،
حالا این آشپز رسما به عضویت
گروه 99 در**آ** مد
**. **اعضای گروه 99 چنین افرادی
هستند : آنان زیاد دارند اما
راضی نیستند . تا
آخرین حد توان کار می کنند تا
بیشتر بدست آورند . آنان می
خواهند هر چه زودتر ''
یک صد '' سکه** **را از آن خود
کنند . این علت اصلی نگرانی ها
و آلام آنان میباشد . آنها به همین دلیل شادی
و رضایت را از دست می دهند و
البته همین افراد
اعضای گروه 99 نامیده می شوند**

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:34توسط sepideh joon | |

 

روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان نمي تواند از پيله خارج شود .

شخصي كه جدال پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود.

پروانه خارج شد اما با كمال تعجب به جاي آنكه بالهايش را باز كند واماده پرواز شود شروع به خزيدن كرد ونتوانست پرواز كند .

محدوديت پيله وتلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي است كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانهبر روي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند .

گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .

من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .
من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .
من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .
من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.
من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .
من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .
من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:33توسط sepideh joon | |

 

چرا خدا جوابم را نمي دهد ( حتما براي خيلي ها اتقاق افتاده )

 

وچندین سال است خدا را صدا می زنم پس کجاست؟؟؟ماه رمضان ماه استجابت دعا است پس چرا نیست؟ خدا گفته: صدایم کنید تا جوابتان دهم چقدر و چند سال؟

در روز جمعه¬ای حضرت علی (ع) خطبه بلیغی بیان فرمود. در پایان این خطبه فرمود: ای مردم هفت مصیبت بزرگ وجود دارد که از آنها باید به خدا پناه برد. از دانشمند گمراه، از عابد خسته، از مؤمن گمراه، از ثروتمند ورشکسته، از عزیز خوار شده و از فقیری که مریض گشته است، باید به خداوند پناه برد. در این هنگام مردی برخاست و گفت: راست می¬گویی. ای امیرالمؤمنین تو قبله ما هستی هنگامی که به بی¬راهه می¬رویم و تو نور هستی آن زمان ¬که در تاریکی قرار می¬گیریم. ولی از تو درباره این سخن خدا می¬پرسم که فرمود: �مرا بخوانید تا خواسته شما را بر آورده سازم� چه شده است که ما خدا را می¬خوانیم، ولی جواب داده نمی¬شود؟! حضرت فرمود: همانا قلب¬های شما با هشت خصلت خیانت کرد.
نخست این که شما خدا را شناختید، ولی حقش را همان¬گونه که واجب کرده است، ادا نکردید. از این رو این شناخت برای شما سودی نداشت.
دوم این که شما به فرستاده خدا ایمان آوردید، ولی به روش و سیره وی عامل نبودید و شریعت وی را از بین بردید. پس فایده ایمان شما چیست؟!
سوم این که شما قران را خواندید، ولی آن را به کار نبستید. گفتید چشم اطاعت می کنیم، ولی مخالفت کردید.
چهارم این که گفتید از آتش جهنم می¬ترسید، ولی هر لحظه با انجام گناهان به آن نزدیک شدید. پس ترس شما کجاست؟!
پنجم این که گفتید مشتاق بهشت هستید و حال آن که هر لحظه کاری می¬کنید که شما را از آن دور می¬سازد. پس اشتیاق شما کجاست؟!
و ششم این که از نعمت های الاهی بهره¬مند می¬شوید، ولی شکر آنها را به جای نمی¬آورید.
هفتم این که خداوند به شما فرمان داد با شیطان دشمنی کنید و فرمود: �همانا شیطان دشمن شماست پس او را دشمن خود بدانید� ولی شما بدون مخالفت با او دوستی کردید.
هشتم این که تنها عیوب مردم را می¬بینید و از عیب¬های خویش غافل هستید. شما در حالی که خود به سرزنش کردن سزاوارترید، دیگران را ملامت می¬کنید. با این اوصاف کدام دعای شما مستجاب شود؟! شما درها و راه¬های دعا را به روی خود بسته¬اید از خدا پروا داشته باشید و کارهایتان را درست کنید و باطن خویش را خالص سازید و امر به معروف و نهی از منکر کنید تا خداوند دعاهای شما را مستجاب کند.�[1]
در متون دینی ما دعا عبادت و حتی مغز آن معرفی شده است. اگر در احکام عملی اسلام دقت شود می¬بینیم که اکثر آنها مشتمل بر دعاهای فراوانی است. خداوند در قرآن بارها انسان را به دعا کردن فرا می¬خواند.
از جمله می¬فرماید: �مرا بخوانید تا خواسته شما را بر آورده سازم�[2] یا این که می¬فرماید: �اگر بندگانم از من بخواهند من به آنها نزدیک هستم و به دعای دعا کننده پاسخ می¬دهم هنگامی که مرا صدا کند، پس از من بخواهید و به من ایمان بیاورید. باشد که هدایت یابید�[3]
دعا اتصال قطره به دریاست. صرف همین ارتباط خودش ارزشمند و اجابت خدا است. چرا که خیلی¬ها توفیق همین اتصال را نیز ندارند. همین که انسان به یاد خدا می¬افتد و از او می خواهد و به او پناهنده می شود و خود را به درگاه او می¬اندازد، عنایت خداست و انسان باید از این بابت سپاسگزار خدای سبحان باشد. خدا می¬فرماید: �مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم� یاد کردن ما هیچ سودی برای خدا ندارد. هم یادکردن ما و هم یاد کردن خدا، تنها برای ما سودمند است.
دعا آداب و شرایطی دارد که باید با رعایت همه آنها دعا صورت پذیرد. در خطبه حضرت علی (ع) که پیش از این گذشت به بسیاری از شرائط و آداب دعا اشاره شده است. گروهی نزد امام صادق (ع) آمدند و عرض کردند: ما دعا می¬کنیم، ولی مستجاب نمی شود؟! امام (ع) فرمود: �زیرا شما کسی را که به وی معرفت ندارید ، می¬خوانید�[4] در حدیثی از امام علی(ع) شناخت مسؤول (خدا) از شرایط دعا معرفی شده است.[5]
گاهی از خدا چیزی را می خواهیم که به ضرر ماست؛ مانند بچه¬ای که به علت نادانی چیزی از مادرش می¬خواهد که به ضررش است. دراین موقع اگر مادر خواسته ی فرزندش را برآورده سازد، به او ظلم کرده است. در این هنگام هر چند ممکن است، بچه از دست مادرش ناراحت شود، ولی این به نفع خود فرزند است. پیامبر اکرم (ص) می¬فرماید: �ای بندگان خدا شما مانند مریض هستید و خداوند مانند طبیب. صلاح بیمار در آن چیزی است که طبیب می¬داند و تدبیر می¬کند نه در آن چه که مریض می¬خواهد آگاه باشید و کارهای خود را به خدا بسپارید تا رستگار شوید.�[6] یا تنها نفع خود را در این دعا می-بینیم و غافل هستیم از این که اجابت این دعا ممکن است به ضرر دیگران تمام شود. خیلی وقت هم دعایمان مستجاب می¬گردد، ولی خود متوجه نیستیم. یا در اجابت دعا عجله داریم انتظار داریم همین که دعا تمام شد، مستجاب گردد. در روایت آمده است که دعای موسی و هارون (ع ) در مورد فرعون چهل سال طول کشید تا مستجاب شود.[7]
گاهی اجابت نشدن دعا خودش لطف خداست تا بیشتر توفیق صحبت کردن با خدا را داشته باشیم. امام رضا (ع) می-فرماید: �همانا خداوند اجابت دعای مؤمن را به تأخیر می اندازد؛ زیرا دوست دارد بیشتر صدای بنده¬اش را بشنود ولی دعای منافق را زود جواب می¬دهد؛ زیرا دوست ندارد صدای او را بشنود.�[8]
یک لحظه نگاه و توجه خدا به تمام عالم و آن چه در آن است می¬ارزد. نباید پذیرایی صاحب خانه ما را از خود صاحب خانه محروم کند. �چون که صد آمد نود هم پیش ماست� اگر خود خدا را به دست آوردیم به همه چیز دست یافته¬ایم.
پس اگر خیال کردیم که خدا دعای ما را اجابت نکرده است، نباید ناامید بشویم و از رحمت الاهی مأیوس گردیم. ناامیدی از رحمت الاهی از بزرگ¬ترین گناهان شمرده می¬شود.خداوند می¬فرماید: �ای بندگان من که از خودتان غافل شدید از رحمت خداوند ناامید نشوید. همانا خداوند همه گناهان را می¬بخشد؛ زیرا او بخشنده و مهربان است.�[9]
مهم¬ترین مانع در سر راه اجابت دعا گناه است. امام علی (ع) در دعای کمیل به خدا عرض می¬کند : پروردگارا! گناهانی که دعا را محبوس می کند ببخش. بی¬ادبی و بی¬حیایی است، اگر ما نافرمانی خدا کنیم بعد از او چیزی بخواهیم و توقع داشته باشیم که خدا با گشاده¬رویی به خواسته ما جواب مثبت می دهد.


+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:28توسط sepideh joon | |

 

خداي بي كسي ها با تو باشد،
پناه اطلسي ها با تو باشد،
تمام لحظه هاي خوب يك عمر،
به جز دلواپسي ها با تو باشد

عالم رویا فرشته‌ای را دید که با یک دستش مشعل و با دست دیگرش سطل آبی را گرفته بود و در جاده‌ای روشن و تاریک راه می‌رفت.
جلو رفت و از فرشته پرسید: ''این مشعل و سطل آب را کجا می‌بری؟ ''
فرشته جواب داد: ''می‌خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم.
آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد...''

هان اي كوه بلند
اي سراپا همه بند
از تو اين تجربه آموخته ام
كه نلرزد دلم از غرش سنگين زمان
وهراسي ندهد راه به دل از طوفان
كاه بودن ننگ است
كوه مي بايد بود

شعري در باب امام رضا ع :
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:23توسط sepideh joon | |

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره.


+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:21توسط sepideh joon | |

 

خدا پرسید:''پس تو می خواهی با من گفتگو کنی''.
من در پاسخ گفتم:''اگر وقت دارید''.
خدا خندید:وقت من بینهایت است.
پرسیدم: چه چیز بشر تو را متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان
اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند.
اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند.
اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند
بنا بر این نه در حال زندگی می کنند نه در اینده.
اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند.
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب انها که دوستشان داریم
ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها
نیاز دارد.
بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را
بیان کنند.
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند.
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم.
ایا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم <<همیشه>>

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:21توسط sepideh joon | |

 

امشب کشف کردم که چرا خدا نمی خوابد! شاید هم بازکشف باشد. شبهای عروسی هم این سوال برایم پیش می آمد. با خود می گفتم چرا امشب اینقدر دیر بیدارمانده ام و احساس خستگی نمی کنم. می فهمیدم که نشاطی داشتن اسباب بیداری است. ولی حالا فکر می کنم وقتی کاری داری که از آن نشاط می خیزد خواب پنهان می شود. خداوند هم برای همین است که نمی خوابد. چون همیشه در کار است. همیشه مشغول طرحی نو و کاری نو است. صاحب نشاط است. نشاطی که به خواب و چرت مجال نمی دهد. برای آدمی این البته مقدر و مقدور نیست اما برای نمونه دست کم یک نفر هست که روی زمین مثل خدا بی خواب است. خضر پیامبر البته نشنیده ام که خواب نرود اما از آن چه در باره او شنیده و می دانم باید نتیجه گرفت که او کسی است که نمی خوابد. کسی که تمام وجودش سبز (خضر) است و حتی گرده های گیاهان مست بر سر و روی و بدنش که می نشیند سبز می شود و او ناچار باید دستی به سیمای خود بکشد تا آنچه را سبز شده است بروبد و پاک کند. همه ما خضرهای بالقوه ایم. گاهی سبز می شویم و بی خواب و بی نیاز به خواب و می بینیم صبح شده است. برای خدا و خضر شب و صبحی وجود ندارد. هر چه هست نشاط خلق و کار و طرح نو است. گاهی ما نیز به آن ساحت نزدیک می شویم. بی خواب می شویم. چیزی در ما زاده شده است. خواب دنیای نزدیک شدن به خود است. کسی که خوابش نمی برد به خود نزدیک شده است. خدا نزدیک است. عین نزدیکی و یگانگی با خود است. ما هم وقتی با خود نزدیک می شویم از خواب بی نیاز می شویم. خواب دنیای آزادی است. آزادی که داشتی بی خواب می شوی بیدار می شوی. خواب برای گریز از بندهایی است که به پای آزادی ما بسته می شود. مثل اصحاب کهف. خدا دورترین وجود از اصحاب کهف است.  


+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:16توسط sepideh joon | |

 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد
!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:4توسط sepideh joon | |

 

به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.

ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.

به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند

براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.

اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.

در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.

توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:2توسط sepideh joon | |

 

دو دانشمند

در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را ناچیز می دانستند.
 
اولی کافر بود و دیگری مومن .یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان
 
درباره ی وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خور رفته و

مجلس را ترک کردند.

در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و برای

اشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .

و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و

آنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت!      " جبران خلیل جبران "

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:0توسط sepideh joon | |

 

کودکی که آماده تولد بود ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت14:54توسط sepideh joon | |

 

نکته های کوچک زندگی ( اچ جکسون براون )

 

- از دانش آموزانی که برای بدست آوردن مخارج درسی شان آدامس و آبنبات و خوراکی
 
 می فروشند  خرید کن .

- همیشه کسی هست که از نظر رفتاری تو را الگو قرار دهند. پس سعی کن باعث گمراهی

 دیگران  نشوی .

- سعی کن دست دادنت مانند یک قرارداد امضا شده معتبر باشد .

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت14:53توسط sepideh joon | |

 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت14:50توسط sepideh joon | |

 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت14:36توسط sepideh joon | |

 

چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد!بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم، نمی تونم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد وگفت:"بسیار خوب،فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی."  

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت14:31توسط sepideh joon | |

 

یادش و خاطرش گرامی باد گرامی باد

 

خسرو شکيبايي بازيگر تئاتر، سينما و تلويزيون، بامداد امروز در سن ۶۴ سالگی دار فاني را وداع گفت. اين هنرمند کشورمان، ساعت ۴ بامداد امروز در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت. خبرگزاری‌ها خبرهای متفاوتی را در باره‌ی علت مرگ او، از جمله ابتلا به بیماری مزمن دیابت و سرطان کبد و ایست قلبی اعلام کرده‌اند.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت14:16توسط sepideh joon | |

 

روز اول:

پسر: سلام

دختر: سلام

پسر : چطوری؟

دختر: بد نیستم مرسی.

هفته اول:

پسر : سلام

دختر: علیک سلام

پسر : چطوری؟

دختر: بد نیستم مرسی. تو چطوری؟

هفته دوم:

پسر : سلام

دختر: علیک سلام. چطوری؟

پسر : قربانت. بد نیستم . تو چطوری؟

دختر: مرسی....خوبم.

هفته سوم:

دختر: سلام

پسر : سلام . چطوری؟ خوبی؟

دختر: مرسی خوبم . خیلی خوبم . و یک نگاه معنی دار به پسر

هفته چهارم:

دختر: سلام عزیزم . چطوری ؟ خوبی ؟

پسر : سلام عزیز دلم . مرسی . بد نیستم . تو چطوری؟

دختر: مرسی . میدونی؟ یه چیزی می خوام  بهت بگم . نمی دونم الان بگم یا بعد؟

پسر : بگو عزیز.

دختر: نه........حالا زوده..... باشه بعد.

هفته پنجم:

دختر: سلام عزیزم . چیزی که دفعه پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم ......عاشقتم.....زندگی بدون تو برام هیچ معنی نداره . تمام آینده خودمو با تو

می بینم . اگه تو نباشی زندگی برام هیچه!!!!!

...

هفته ششم:

...

پسر : امروز یه دختر از تو خیابون اومد ازم آدرس پرسید. منم....

دختر: دیگه چی؟ دلمو شکستی! تو که می دونی من چقدر حسودم!

چرا این کارو کردی؟

پسر : من که کاری نکردم....فقط جواب سوا لشو دادم !

دختر: یه قول به من میدی؟

پسر : آره!

دختر: قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی!

پسر : باشه عزیزم . قول میدم!!!

......

روابط صمیمی و رمانتیک ونه (...........) ادامه دارد .

......

ماه هجدهم:

دختر: برام خواستگار اومده!!

پسر : غلط کرده.....

دختر: چرا؟ خوب طوری که نیست . اونم بالاخره آدمه!!

پسر : تو چه جوابی بهش دادی؟؟؟

دختر: هنوز هیچی!!!

پسر : ما کلی قرارمدار با هم داشتیم!! حالا می خوای اونو بذاریش جای من؟؟؟؟

دختر: یه چیزی رو می دونی؟ اون هیچ وقت نمی تونه جای تو رو بگیره!

پسر : من چیکار کنم؟

دختر:نمی دونم! فقط به من فکر نکن! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی

یه آب خوش از گلوم پایین نمی ره!!! ببین... برو زودتر زن بگیر!!!

پسر : حسودیت نمی شه!

دختر: نمی دونم! چرادیگه از اینکه تو رو با یه دختره دیگه می بینم حسودیم نمی شه!!!

پسر : ( در فکر و خیا لش) : من میدونم چرا!!!

....... بعدش مدتی پسر ازخاطرات خوش  گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عریضه

سنت آبغوره گیری رو اجرا می کنه!

دوران خوش دختر و دورای تحول پسر شروع میشه!!... و خلاصه دید پسر نسبت به دختر

عوض می شه! قلبش نسبت به کلماتی از قبیل دوستت دارم. عاشقتم. زندگی بدون توهیچه.

و بقیه کلمات زیبا ولی پوچ اینطوری مقاوم می شه...

سبک زندگیش عوض می شه ! و خیلی تحولات دیگه...!

 

                                      ********************

حالا اگه در آینده مورد مشابهی براش پیش بیا د...

روز اول:

پسر : سلام

دختر: سلام

پسر : میای خونمون!

دختر: نه!

پسر : مگه به من اعتماد نداری؟

دختر: چرا ولی...خوووووب!!!

............

در اینجا پسر مراسمی موسوم به مخ زنی رو انجام میده و البته موفق هم می شه (علت موفقیتش بلد بودن انبوهی حرفای پوچ و صد من یه غازه که به تازگی از دختر یاد گرفته

و برای مخ زنی کاربرد بسیار داره!)

....

پسر :  تو که می دونی من چقدر دوستت دارم!

دختر: آره.....ولی ..... آخه....

پسر : من قول می دم برای خواستگاری بیام و بگیرمت!!

دختر: جدی می گی؟( و قند توی دلش آب می شه )

پسر : آره عزیزم .  زندگی بدون تو برام معنی نداره

دختر: جدی؟ ( این دفه با یک نگاه عاشفانه تر)

پسر : آره قربونت برم.( با یک نگاه عاقلانه به دختر)

یواش یواش دل دخترنرم می شه و بالاخره رضایت میده!....

پسر: پس بریم !

عصر همان روز:

زیییینگ........زیییینگ.......

پسر که بعد از رفتن دختر به خواب  عمیقی  فرو رفته بود!!در حالیکه خسته است با زحمت و غر غر گوشی تلفن رو برمی داره!

پسر : بله . بفرمایید .

دختر: سلام

پسر : سلام. چطوری؟

دختر: باهات کار دارم!

پسر : تو که یه ساعت نیست از اینجا رفتی!؟

دختر: می خوام دوباره ببینمت!!! فردا بیام خونتون؟!!!

پسر : ( در حالی که موفقیت بزرگی کسب کرده) چرا که نه؟!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت12:18توسط sepideh joon | |

 

سلام بچه ها . بخدا شرمنده که ..... آخه تیزهوشانه و صدتا ....... خلاصه امیدوارم ما رو ببخشید می بخشید مگه نه ؟؟

مبحث کلی امروز در مورد مد ، تیریپ و گیره

همه ما دوست داریم متحول شیم ، به چشم بیایم ، مورد توجه " دیگران " قرار بگیریم ! خیلی ها با فعالیت هاشون ، خیلی ها هم تو خیابون . . . مثلاً اون شخصی که سرچهار راه دستمال کاغذی میفروشه دیگه خیلی به چشم میاد !!

بگذریم . . .

پوشیدن لبلسهای باحال و تیریپ و جالب و مد روز و ازینا ، یکی از روشهای جلب نظره ( که مخصوص همین کار هم هست ! )

ولی یه سری مشکلاتی تو این کار وجود داره . مثلاً این :

البته لباس چیزی نیس که کسی بدش بیاد ...ولی از حق نگذریم ، هر کسی باید حد خودشو بشناسه ، افراط تو هیچ کاری خوب نیس ... ولی خب ، چکار کنه طفلی ...نمیشه که همه بپوشن و اون نپوشه ! 

طفلی !!

حالا میان گیر میدن و ماجرا جالب تر میشه !!

 دیگه کسی دنبال مسئول این کار نمیره ... تولید کننده ها ، توضیع کننده ها ، فروشنده ها . . .

طرف اون بغل واستاده تا هر کی لباس خرید بهش گیر بده !!

به هر حال ، من نه فروشنده ام ، نه خریدار ، خواستم یه زره مزه بریزم فقط ! خود دانید ...

بازم طفلی !!

یه چیز یادم رفت بگم ... همیشه هم یادم میره . اونم اینه که . . . چیزه . . . واستید یه لحظه ... اَه ، ، آها ! نظر یادتون نره ! چون نظر باعث میشه مطمئن شیم شما بها میدین به ما .

( آی .... بدو بدو حراجش کردم ! 3 لیتر در روز !! )

بای تا بعد !


 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت12:15توسط sepideh joon | |

 

 

پسراي امروزي مثل کرم تينيا ساژيناتا(اگه تونستی بخونی) هستند:

 هيچوقت و در هيچ شرايطي نميتوانيد با آنها زندگي مسالمت آميز داشته باشيد.

پسراي امروزي مثل کلاغ هستند:

 خيلي زشتند اما به چيزاي قشنگ علاقه زيادي دارند.

پسراي امروزي مثل قورباغه هستند:

زبانشون از قدشون بلند تره!

پسراي امروزي مثل سگ هستند:

ديگه گوشت نميخوان،دنبال استخوان افتادن !!!!!!! (نکته کنکوري!)

پسراي امروزي مثل الاغ هستند:

براحتي سواري ميدن تا هر وقت که بخواي.

پسراي امروزي مثل جغد هستند:

 هر جا پيداشون ميشه با خودشون نحسي ميارن.

پسراي امروزي مثل گوسفند هستند:

 هر وقت بخواي ميتوني کمي بهشون آب بدي و سرشون رو ببري.

 

 

                                 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت12:13توسط sepideh joon | |

 

جمله یا کلمه

اختصار در چت

معنی

disconnect DC

قطع ارتباط با اینترنت

see c

دیدن . می بینمت

your U R

مال شما

too 2

همچنین

for 4

برای

be right back
BRB

زود برمی گردم

hug and kiss
h&k

در آغوشم می بوسمت

i owe you IOU

من به شما مدیونم

all the best ATB

خیلی خوب , همه خوب هستن

download
DL

دانلود کردن . کپی کردن

good game
GG

بازی خوبیه

good job
GJ

کار خوبیه

good luck
GL

موفق باشید . خوشبخت باشید

you're welcome
YW

خوش آمدید

welcome back WB

زود برگردی ، خوش آمديد (هنگام رفتن)

oky K

خوبه ، باشه ، قبوله

later
LTR

بعدا

Sorry
sry

متاسفم

be back soon bbs

زود برگردی

be back later bbl

بعدا بر ميگردم ، دوباره بيا

Very imprtant person vip

آدم خيلي مهم ، آدم متشخص

ong time no see ltns

خيلي وقته نديدمت

message msq

پيام

whit
W

با

whitout
W / O

بدون

keep in touch
kit

مراقبش باش ، با احتياط نگهداری کن

face to face
F2F

رو در رو

Hi There HT

سلام

?how Are you HRU

حالت چطوره ؟

has left the chat POOF

چت را ترک کرده

As for as i Know AFAIK

تا انجایی که من می دانم

As soon As Possible ASAP

به زودی

Oh may god OMG

آه خدای من

By the way BTW

راستی

Just Kidding JK

شوخی می کنم

Evil Grin EG

پوز خند شیطانی

Big Evil Grin BEG

خنده شدید شیطانی

Laugh L

خنده

Laugh Out Load LOL

خندیدن با صدای بلند

Smile S

لبخند

Rolling on floor laun ghing ROFL

از خنده روی زمین غلط زدن

And &

و

Fingers Crossed FC

دعا کردن

Write Back Soon WBS

زود جواب نامه را بده

Donُt Write Back DWB

جواب نامه را نده

Long Time No See LTNS

برای مدت طولانب بی خبر بودن

Be Right Back BRB

الان برمی گردم

Good Luck GL

موفق باشی

Ta Ta For now TTFN

فعلا خداحافظ

Bye Bye Noe BBN

خداحافظ

August AUG

ماه اوت

Avenue AVE

خیابان

Born B

متولد

Captain CAPT

کاپیتان

April Apr

ماه آوریل

Assistant ASST

دستیار

february Feb

ماه فوریه

Gramme Gm

گرم

November Nov ماه نوامبر
near Nr نزدیک
died OB درگذشت 0 فوت
October Oct ماه اکنبر
Opposite Opp مخالف 0 مقابل
Per Annum PA در سال
Paid Pd پرداخت شد
Miscellaneous Misc متفرقه
Monday Mon دوشنبه
Received Recd دریافت شد
water Closet WC توالت
Weight WT وزن
Christmas Xmas کریسمس
thank you TU

متشکرم از شما

talk to you later K2UL8R

بعدا به تو می گویم

love you like brother LULAB

من برادر شما را دوست دارم

laugh to my self LTM

خندیدن به من

love you like sister LULAS

من خواهر شما را دوست دارم

? male or female ?M or F

مرد یا زن هستید شما ؟

thanks THX

متشکرم

no problem NP

مشکلی نیست

bye for now B4N

خداحافظ

age/sex/location A/S/L

سن / جنس / مکان

see you later CUL

بعد می بینمت

see you CU

می بینمت

bye for now BFN

خداحافظ

end of message EOM

پیغام اخر از

thank you MER30

مرسی , ممنون از شما

I love you ILU

دوستت دارم

I love you ILY

دوستت دارم

I see IC

فهمیدم

you u

شما . تو کی هستی

please PLZ

لطفا

are R

هستید

time @sa

ساعت

merci mer28+2

مرسی , ممنون

thanks tnx

متشکرم

thank you tq

متشکرم

thank you ty

متشکرم

male m

مرد

famale f

زن

me too me2

من هم همین طور !

girl friend gf

دوست غیر همجنس

Boy friend bf

دوست غیر همجنس

--------- lol

خندیدن به چیزی

--------- cool

خوشحالی همراه با تعجب

--------- wow

فریاد حاکی از خوشحالی و تعجب

On The Other Hand OTOH

از طرف دیگر

Email Message EMSG

پیغام الکترونیکی

In Any Event IAE

در هر صورت

oh I See OIC

عجب 0 فهمیدم

love You Foreve LYF

برای همیشه دوستت دارم

In My oponion IMO

به نظر من

For YourI nformation

FYI

جهت اطلاع تو

In Othere IOW

به بیان دیگر

Private message PM

پیغام خصوصی

Kiss on Cheek KOC

بوسه بر گونه

Kiss k

بوسه

hug And Kiss H&K

بوسه زدن و بغل کردن

Hug H

بغل کردن

Be back soon BBS

زود بر می گردم

Be Back Later BBL

بعدا بر می گردم

Be Back BB

بر می گردم

Thinking Of You TOY

به فکر تو هستم

Till Next Time TNT

تا دفعه بعد

See You Soon SYS

به زودی می بینمت

Soon S

به زودی

Gone For Now GFN

فعلا" می روم

Glad To See You GTSY

از دیدن تو خوشحال شدم

Nice To See You
Nice 2 C U

از دیدن تو خوشحال شدم

Away from keyboard AFK

دور از صفحه کلید

December Dec ماه دسامبر
Limited LTD محدود
March Mar ماه مارس
That is Ie بنابراین
I Owe You IOU من بدهکارم به شما
Intelligence IQ ضریب هوش
January Jan ماه ژانویه
Junr . Junior Jun تازه کار
July Jul ماه ژوئیه
Mount Mt کوه
Note Carefully NB با دقت توجه شود
President pres رئیس
pleas Turn Over PTO لطفا به پشت مراجعه کنید

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت23:3توسط sepideh joon | |

 

چگونه در مهماني آدم باشيد !!!؟....

 

۱.پيش از رفتن به مهماني خودتان را تر و تميز کنيد. اگر به فکر آبروي خودتان نيستيد به فکر آنها باشيد که قرار است با شما روبوسي کنند.
2. اگر مي خواهيد پيش از رفتن به مهماني دوش بگيريد، براي اين کار از عطر و ادوکلن استفاده نکنيد. باور کنيد آب مناسب تر است.
3. براي ميزبانتان گل ببريد؛ اما اگر وسعتان نميرسد که از گل فروشي گل بخريد، از گلهاي داخل پارک استفاده نکنيد؛ چون ممکن است بلبل عاشق از بي کسي دق کند.
4. قبل از وارد به خانه ي ميزبانتان يا ا... بگوييد. شايد آنها در خانه شان سر بريده داشته باشند.
5. هنگام ورود به همه سلام کنيد و با همه دست بدهيد،مگر اينکه خانه ي ميزبان در استاديوم آزادي باشد.
6. به اتاق هاي خانه ي ميزبان سرک نکشيد. اينجا هم همان بحث سر بريده مطرح مي شود.
7. اگر سيني چاي را جلويتان گرفتند، به صورت کسي که سيني را در دست دارد خيره نشويد. اين عمل مربوط به مجالس خواستگاري است. آن هم تنها در سريالهاي تلويزيوني.
8. اگر پايتان بوي بد مي دهد، فقط در مهماني هاي دست جمعي شرکت کنيد. اين طوري کسي نمي فهمد که توليد کننده ي بوي باتلاق شما هستيد.
9. وقتي تلفن خانه ي ميزبان زنگ مي زند، شما گوشي را بر نداريد.
10. تلفن هاي خارج کشورتان را در مهماني نزنيد. امروز روز تکنولوژي پيشرفت کرده است و يک پرينت از مخابرات مايه ي آبروريزي آدمهاي آويزن مي شود.
11. اگر احياناً در خانه ي ميزبان سر بريده ديديد، به روي خودتان نياوريد.
12. هنگام خوردن غذا، صداي خفه کن دهانتان را روشن کنيد.
13. اگر شک داريد که درآمد ميزبانتان از راه حلال به دست آمده است يا نه، بنا را بر حلال بگذاريد .
14. اگر يقين داريد که درآمد ميزبانتان از راه حرام به دست آمده است، تا وقتي که در خانه ي او هستيد چيزي نخوريد؛ حتي اگر چيز اساسي و توپي باشد. مثال چيز اساسي و توپ: خوراک ميگو، شکلات خارجي، پسته ي فرد اعلا و...
15. اگر در غذايتان مو پيدا کرديد، آن را نبينيد.
16. اگر ميزبان فراموش کرده بود سر سفره آب بگذارد، وانمود نکنيد که لقمه در گلويتان گير کرده است و داريد خفه مي شويد. مثل آدم از او بخواهيد که کمي آب سر سفره بگذارد. قرار است آدم باشيد ديگر.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت22:57توسط sepideh joon | |

 

بررسی ابعاد ادبی


"یه توپ ‌دارم‌ قلقلیه"

سوژه

 

یه توپ دارم قلقلیه

سرخ و سفید و آبیه

می‌زنم زمین، هوا می‌ره

نمی‌دونی تا کجا می‌ره

من این توپو نداشتم

مشقامو خوب نوشتم

بابام بهم عیدی داد

یه توپ قلقلی داد

 

یه توپ دارم قلقلیه :

از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که

شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است،

صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با

استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند،

تاکید کند.


سرخ و سفید و آبیه:

این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا

فرانسه؟ خدا می‌داند!


می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:

این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی

زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.


من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:

فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس

بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند،

وضعیت درسی مساعدی ندارند.


بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:

این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است.

 

نظر یادتون نره

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت22:55توسط sepideh joon | |

 

داستان خواستگاري از دخترها     

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال
قضيه رو ميکنه)

عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب : با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون، زن
عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ،
قدسي خانوم جون ، ...(اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره
از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن...)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ...

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين
بزغاله (اشاره به داماد) آره.... وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است))

عروس رشتي : اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود
کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ،
شيرعلي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش
، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو
پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش
اسي

عروس زيادي مؤمن و معتقد:
بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين
... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر
) نعم !!!
 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت22:53توسط sepideh joon | |

 

چرا ما پسرا اینقدر ضایعیم ؟ خوب معلومه دیگه ..


(از قول یه پسر)


 

واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت.

واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میریم، کافیه فقط یه دختری از کنارمون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه.



واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرمون میاد، پا میشیم میریم یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میریم، 100 بار بوغ میزنمیو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره تو توالت عمومی خودش رو دار بزنه.(ربطش رو به توالت عمومی خودت پیدا کن)



واسه اینکه وقتی میریم کوه، پشت دختره میری بالا از کوه، بعدش کم میاری و رنگت سرخ میشه و تازه می فهمی که دختره کوهنورد بوده.


واسه اینکه وقتی حس غرورت گل میکنه میبینی دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میری جلو، با پسره دعوا میکنی، بعدش که خوب کتکه رو خوردی می فهمی که یارو داداش بوده.



واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده.
 
اگه فکر می کنی مورد دیگه هم هست نظر بده

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت22:52توسط sepideh joon | |

 

-براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه
يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي، سفيد و ... نباشه اشكالي نداره


 

-اين يه كار، مردونه است
يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني


 

-ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟
يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست


 

-چه فكر خوبي !
يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم .

-بله عزيزم يا حتما حتما
يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده
 
-زنم منو درك نميكنه !
يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده


 

-ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم
يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد


 

-من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم
يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده


 

-دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه
يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني
 
-كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!
يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم


 

-چه جالب!
يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني


 

-عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!
يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم


ا-ين واقعا" فيلم خوبيه !
يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه



 

-من براي اين كارم دليل دارم
يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم


 

-منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟
يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟



 

-ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم
يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند
 
نظر......!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت22:50توسط sepideh joon | |

 

حرف اول:

                                                 و خداوند عشق را آفرید ...

 

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيط ان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم
.


ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

                                                        حرف اول و حرف آخر:

                               خدا مشتی خاک برگرفت .می خواست لیلی را بسازد.
                        از خود در او دمید...و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

                       سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.
                                               زیرا خدا در او دمیده است .
                                       وهر که خدا در او بدمد ,عاشق می شود.
                                         لیلی نام تمام دختران زمین است ,

                                                        نام دیگر انسان.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت13:5توسط sepideh joon | |

 

جوک و خنده و sms و تصاویر با مزه 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت12:40توسط sepideh joon | |

 

1- می ری تو یه وبلاگی میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زاده هست!

2-یه فایل زیپ دانلود می کنی به جز آنفلوانزای مرغی تمام ویروسها توشن

3-تو جستجو گر گوگل تایپ می کنی کرگدن.عکس خودتو پیدا می کنه

4-بعد از کلی کار و خستگی می ری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن

5-داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره) میزنی.یهو کارتت تموم میشه

6-سایت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو می افته صفحه 400!

7-3 ساعت یه فایل و دانلود می کنی (بدو ن DAP)به 99 در صد که می رسی یهو reset می شی.

8-رو لینک بالای 18 سال کلیک می کنی یهو می ری تو سایت عمو پورنگ!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت12:38توسط sepideh joon | |

 

دختر ایرانی ! : هرگز بینی هایشان عمل کرده

نیست .


- موهایشان خدادادی طلائی است و مادر زادی مش داره .


- وقتی از کنار هم رد میشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمی کنند.


- تمام زیور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است.


- تا قبل از ازدواج هر گز ابروهایشان را بر نمی دارند.


- بدون اجازه خانواده شان هیچ جا نمیرن .


- وقتی باهاشون دوست شدی هفته دوم باید بری خواستگاری .


- همیشه سر به زیر هستن و به هیچ غریبه ای نگاه نمی کنند

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:53توسط sepideh joon | |

 

۱- نام هر گل و زیبایی در طبیعت است را روی شما می‌گذارند.
2- هنگامی که رنگ پریده یا بیمار هستید با کمی وسایل آرایش می‌توانید خود را زیباتر کنید و هیچ کس هم از شما ایرادنمی‌گیرد( کاری که بسیاری از آقایان مد روز یواشکی انجام می‌دهند).
3- تمام شاعران ایران زمین در وصف گل روی شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروی شما را ستوده اند.
4- مجبور نیستید سر کار بروید و پول یک ماه کار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبیا بخرید.
5- به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه می کنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید.
۶-عمرتان بسیار طولانی است
 

7- آنقدر حرف برای گفتن دارید که هرگز کم نمی‌آورید.
8- همیشه یک عالمه دوست و رفیق ناب دارید و کمتر گرفتار رفیق ناباب می شوید.
9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمی کنید.
10- بزرگ شده اید و کمتر برای طرفداری از تیم قرمز و آبی یا این حزب و آن حزب جلز و ولز کرده و کرکری می خوانید.
11- ریش و سبیل ندارید که موقع آب خوردن قبل از خودتان سبیلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ کس نمی داند شما چند ساله اید.
14- از سن 9سالگی به بلوغ عقلی و جسمی می‌رسید و حالاحالاها بایدبدوند تا به پای شما برسند!.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:49توسط sepideh joon | |

 

دروغ: بعدا" باهات تماس می گیرم
معنی: دیگه هیچ وقت منو نمی بینی


دروغ: تو قسمتی از وجود منی- نمی دونی تا چه اندازه دوستت دارم
معنی: تو برای من به اندازه کافی زیبا، باهوش و پولدار نیستی میزارمت کنار

دروغ: اون دختر هیچ تیریپی با من نداره - ما فقط دوست معمولی هستیم
معنی: عاشقشم

دروغ: من ترو برای وجود خودت دوست دارم
معنی: من فقط دنبال س/ک/س هستم

دروغ: آخر این هفته با دوستام داریم میریم کوه
معنی: داریم میریم دختر بازی

دروغ: می تونی 5 هزار تومن بهم قرض بدی؟ تا آخر هفته بهت برمیگردونم
معنی: پولتو ببوس و باهاش خداحافظی کن

این هم شاید بزرگترین دروغی باشد که تا بحال گفته شده



دروغ: قول میدم تا زمانیکه مرگ مارو از هم جدا نکرده عاشقت باشم، باهات صادق باشم وازت نگهداری کنم
معنی: ازت میخوام لباسامو بشوری، خونمو تمیز کنی، غذا برام بپزی، وقتی مریض میشم ازم پرستاری کنی، از بچه هام مراقبت کنی، به دوستام و خـانوادم سـرویـس بدی . هر وقت بخوام میـرم با دوسـتــام و دخـتـرای دیـگـه گـردش، هیچوقت پول بـهت نمی دم و هیچ کلمه خوشـحال کنـنده ای بـهت نخواهم گفت و هیچ کاری که برای تو جالب باشه انجام نخواهم داد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:46توسط sepideh joon | |

 

1)مخ زدن دختر بسیجی در 10 ثانیه


 

2)تحمل کردن و از حال نرفتن در مقابل 20 دختر سمج


 

3)دویدن در حیاط مدرسه دخترانه بدوون نگاه کردن به اطراف


 

4)رقابت با دختران در رشته چونه زنی و پر حرفی پشت مبایل یا تلفن


 

5)ناز کشی 3دختر به طور همزمان

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:45توسط sepideh joon | |

 

۱) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

 

روز زن



1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

 

روز مرد



1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)


40 روز بعد از تولد بچه


1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)


40 سال بعد

1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟


2 ثانیه قبل از مرگ

 

 


1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه



وصیت نامه



1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!


 

2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!



اون دنیا



1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن!!!!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:44توسط sepideh joon | |

 

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه
خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن
، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن...
یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...


آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ...


ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه...


حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین


غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:43توسط sepideh joon | |

 

**اگه پسرا نبودن کی مامانا رو دق می داد؟


 

**اگه پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟


 

**اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟


 

** اگه پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟


 

** اگه پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟


 

** اگه پسرا نبودن دخترا کیو تیغ می زدن؟


 

** اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟


 

**اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟


 

** اگه پسرا نبودن کی نمره هاش همیشه تک بود؟


 

**اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:42توسط sepideh joon | |

 

1) برداشتن ابرو به مقدار کافی!


2) کشیدن سیگار به همراه چوب سیگار!


3) بحث در مورد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا!


4) نگرفتن ناخن های انگشتان دست!


5) بی اطلاعی از تماشای برنامه های تلویزیونی!


6) گوش دادن موسیقی بدون کلام!


7) نوشیدن نوشابه های انرژی زا!


8) اظهار عدم تمایل به ازدواج!


9) تظاهر به عصبی بودن

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:38توسط sepideh joon | |

 

چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
فکري ندارند - کاری ندارند

در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق

برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد

آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند


رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند



نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:24توسط sepideh joon | |

 

داداشی اینم ماله تو(بهنام)

 

راضی شدی؟

 

 

 

 

آره یا نه؟

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت10:37توسط sepideh joon | |

 

ساده بودم كه تو را ساده مجسم كردم

 

بعد لبخند تو با گريه تبسم كردم

 

آشنا با همه ي پنجره هاي شهرم

 

چون تو را پشت همين پنجره ها گم كردم /.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت22:7توسط sepideh joon | |