تبليغاتX
pity girl

















pity girl

"خانمهاو آقایون قدمتون روی چشم بفرمائید"

 

راز های عشق

 

راز اول عشق
راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

برو ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت15:57توسط sepideh joon | |

مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود  که ماشين  اسپرت  زيبايي ،  پشت  هاي يک  نمايشگاه  به  سختي را جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو مي کرد  که روزي صاحب آن ماشين  شود  .

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که  براي هديه  فارغ  التحصيلي ، آن  ماشين  را برايش بخرد . او مي دانست  که پدر توانايي خريد  آن را دارد  .

بلاخره  روز فارغ التحصيلي فرار سيد  و پدرش او را به  اتاق مطالعه  خصوصي اش فرا خواند و به او گفت  :  من از داشتن  پسر خوبي مثل  تو بي نهايت  مغرور و شاد  هستم  و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا  دوست دارم  . سپس يک جعبه  به دست  او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه  را  گشود  و در آن يک انجيل زيبا ,  که روي آن  نام  او طلاکوب شده بود ,  يافت  .

با عصبانيت  فريادي برسر پدر کشيد  و گفت  :  با تمام  ما و دارايي که داري ،  يک  انجيل  به من ميدهي ؟ 

کتاب مقدس را روي ميز گذاشت  و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت  و مرد  جوان  در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده  . يک  روز به  اين  فکر افتاد  که پدرش , حتماً خيلي پير شده  و بايد  سري به  او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را  نديده  بود . اما قبل از اينکه  اقدامي بکند  ، تلگرامي به  دستش رسيد  که خبر فوت  پدر در آن بود  و حاکي از اين  بود  که در , تمام اموال  خود را  به  او بخشيده  است . بنابراين  لازم  بود  فوراً خود را به خانه برساند  و به  امور رسيدگي نمايد .

هنگامي که به  خانه پدررسيد  . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم  پدر را گشت  و آنها را بررسي نمود  و در آنجا ،  همان  انجيل  قديمي را باز يافت  . در حاليکه  اشک  مي ريخت  انجيل  را  باز کرد  و صفحات  آن را ورق زد و کليد  يک ماشين  را پشت  جلد آن  پيدا کرد . در کنار آن ،  يک برچسب با نام همان نمايشگاه  که ماشين  مورد نظر او را داشت  ، وجود  . روي برچسب تاريخ  روز فارغ التحصيلي اش بود  و روي آن نوشته  شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده  است  .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان  و جواب مناجاتهايمان  را از دست داده ايم  فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟ !

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:30توسط sepideh joon | |

 

 درباره این ها فکر کنید

Think about it


Today before you think of saying an unkind word
Think of someone who can't speak
امروز قبل از اینکه به گفتن حرفهای ناخوشایند فکر کنی به کسی فکر کن که نمیتواند حرف بزند


Before you complain about the taste of your food
Think of someone who has nothing to eat
قبل از اینکه از طعم یک غذا شکایت کنی به کسی فکر کن که هیچ چیزی برای خوردن ندارد


Before you complain about your husband or wife
Think of someone who's crying out to God for a companion
قبل از اینکه از همسرت گله کنی به کسی فکر کن که با گریه از خدا یک همراه و همدم میخواهد


Today before you complain about life
Think of someone who went too early to heaven
امروز قبل از اینکه از زندگی شکوه کنی به کسی فکر کن که خیلی زود از دنیا رفته


Before you complain about your children
Think of someone who desires children but they're barren
قبل از اینکه از بچه هایت گله کنی به کسی فکر کن که آرزوی بچه دار شدن دارد


Before you argue about your dirty house; someone didn't clean or sweep
Think of the people who are living in the streets
قبل از اینکه به خاطر خانه ی به هم ریخته و نامرتب با کسی که آن را تمیز نکرده دعوا کنی به کسانی فکر کن که در خیابان زندگی میکنند


Before whining about the distance you drive
Think of someone who walks the same distance with their feet
قبل از اینکه از طولانی بودن مسیری که داری با ماشین طی میکنی بنالی به کسی فکر کن که همین مسیر را مجبور است پیاده طی کند


And when you are tired and complain about your job
Think of the unemployed, the disabled and those who wished they had your job
و زمانی که خسته ای و از شغلت ناراضی و گله مندی به کسانی فکر کن که بیکار هستند، به ناتوان ها و اونهایی که آرزو میکنند شغل تو را داشتند.

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:25توسط sepideh joon | |

 

یه روزی .. یه جایی .. از یه کسی شنیدم که زندگی فقط سه روزه.

از این سه روز٬ دو روزش دست ما نیست. فقط یه روزش رو میشه همون طوری که دلت می خواد زندگی کنی.

روز اول که به دنیا میایم و روز آخر که از دنیا میریم٬ دست یکی دیگه است. اما اون یه روز وسطی که قدریش دست خودمونه که چطور زندگی کنیم.

ما روز دومی ها خیلی وقتا یادمون میره که فقط همین یه روز رو داریم و روز سوم همین فرداست که داره میاد.

تا صبح چیزی نمونده. فقط ۳- ۴ ساعت دیگه آفتاب در میاد. خدا به داد اونایی برسه که روز سومشون فرداست

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:19توسط sepideh joon | |

 

از بزرگ مردی (نمی دونم شاید هم بزرگ زنی)می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی
می گوید 99 صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد

حالا اگه از شماها سوال کنن چی میگین؟

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:15توسط sepideh joon | |

 

هر 3 ثانیه یکی تو دنیا میمیره
بشمار1 2 3  همین الان یکی مرد یادت باشه یکی از این 3 ثانیه ها نوبت من و توه

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:11توسط sepideh joon | |

 

مراقب افکارت باش ،    آنها  به گفتــــــــار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش ،     آنها  به کــــــــردار تبدیل می شوند.

مراقب کردارت باش ،    آنها  به عــــــــادت تبدیل می شوند.

مراقب عادتهایت باش،  آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش ،  که ســــــــرنوشت تـــــو است.

 

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:8توسط sepideh joon | |

 

خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* " هميشه روشنه " خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* " جواب ميده " خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو "سند توآل نمي كنه " خدا رو دوست دارم چون هيچ كسي رو " ايگنور نمي كنه .

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:3توسط sepideh joon | |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت15:59توسط sepideh joon | |

 

عصر حجر(پارینه سنگی )

قرون وسطی

زمان ملکه الیزابت

عصر ویکتوریا

عصر حاضر

 

و  .....آینده

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت15:37توسط sepideh joon | |